X
تبلیغات
رایتل
مدرسه.مقالات آموزشی و پرورشی مــدرســـه - مقالات آموزشی و پرورشی

مقالات آموزشی و پرورشی با محوریت آموزش و پرورش

مــدرســـه - مقالات آموزشی و پرورشی
مقالات آموزشی و پروشی

آذر 1395
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30

آرشیو

موضوع بندی

 

سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1392
همکار شکمو

با سلام خدمت بازدیدکنندگان عزیز

تصمیم دارم برخی از خاطراتم را به تدریج در وبلاگ مدرسه قرار دهم امیدورام که نظر خوانندگان را جلب کرده باشد

بنده شش سال در مدارس ابتدایی خدمت کرده ام و بهترین خاطراتم هم مربوط به این سال ها می باشد. هنوز هم دوست دارم از متوسطه به ابتدایی برگردم. صمیمیت و معصومیتی که در این سالها تجربه کردم از ذهنم پاک نمی شود. دو سال از این شش سال را در یک مدرسه بودم که همکارهای خانم و آقا کنار هم  خدمت می کردند و مدیریت مدرسه به عهده یکی از آقایون بود و بنده هم به عنوان آموزگار در این مدرسه انجام وظیفه می کردم. مدرسه ما دو شیفته بود شیفت اول ساعت دوازده و ده دقیقه تعطیل می شد سپس معلمین از سر کلاس بیرون می آمدند و نهار  می خوردند و خود را برای شیفت بعد از ظهر آماده می کردند. خدمتگزار مدرسه هم نیم ساعت مانده به زنگ غذا ها را گرم می کرد تا وقت معلم ها زیاد تلف نشود.

 

همکاری داشتیم کمی چاق و تپل بود ، زمانی که گرسنه می شد عصبانیت و عجله بر وی غلبه می کرد و تا زنگ می خورد یک راست سراغ آشپزخانه را در پیش می گرفت تا شکمش را سیر کند. در این زمان هیچ کس را سر راه  نمی شناخت. همین مسئله به حساسیت و  شوخ طبعی سایر همکاران از جمله بنده دامن می زد تا با دست بردن به غذایش، او را اذیت کنیم.  برای همین روزی بنده و دو تن دیگر از همکارانم تصمیم گرفتیم تا غذای او را از یخچال برداریم و  پنهان کنیم.

همان روز متوجه شدیم  یک قابلمه برنج و کمی هم قرمه سبزی روش ریخته و مستخدم آن را گرم کرده و دو تا نان هم برایش خریده است چون برنج را با نان می خورد تا حسابی سیر شود. ما بیست دقیقه مانده به زنگ غذای او را از سر گاز برداشته و در سطل آشغالی ریختیم. سپس قابلمه را خوب شسته و با اسکاج تمیز کردیم و به جای آن آب زلال ریخته و سر  گاز گذاشتیم و تا زنگ ، آب شروع به جوشیدن نمود. وقتی زنگ خورد با سرعت و عجله آمد تا قابلمه را چک کند ببیند آیا غذایش گرم شده یا نه. همین که درب آن را برداشت از تعجب شاخ در آورد. کمی فکر کرد بعد با عصبانیت فریاد زد کدام احمق این کار را کرده! یعنی چه!؟ آخه این مسخره بازی ها دیگه چیه!؟ در همین حال شروع به جستجو و سرک کشیدن به غذا های دیگران نمود سپس رفت سراغ سطل آشغال و  همین که دید غذایش را در آنجا ریخته اند مثل زنبور دور خود می پیچید و هر چه فریاد می کشید کسی به او جواب نمی داد. در همین حال به سالن مدرسه آمد تا ببیند آیا کسی عکس العمل نشون میده یا نه. در سالن مدرسه متوجه شد از داخل کلاسها صدای خنده می آید چون کسانیکه که این نقشه را پیاده کرده بودند هر کدام در کلاسی خود را پنهان کرده تا کسی متوجه خنده آنها نشود.  بعد از اینکه او در تک تک کلاسها را باز کرد و با خنده  آنها مواجه شد فهمید یا حدس زد این نقشه را چه کسانی طرح ریزی کرده اند بلافاصله به آشپزخانه برگشت و غذاهای آنها را در یک سینی بزرگ ریخت و با عجله شروع به خوردن کرد. ما هم چاره ای نداشتیم که به آشپزخانه برگردیم و با او در نهارمان شریک شویم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Powered by BlogSky.com

کپی از مطالب این سایت با ذکر منبع و نویسنده بلامانع است
عنـــاوین آخـــرین یـادداشـــت ها

به وبلاگ مدرسه خوش آمدید! دبیر هستم و در یکی از دبیرستانهای استان تهران تدریس می کنم. هدف از ایجاد این وبلاگ نوشتن و گردآوری مطالبی با محوریت آموزش و پرورش برای آگاهی بخشی به معلمان عزیز و اولیاء دانش آموزان است. مطالب این وبلاگ از منابع مختلف تهیه شده و برخی از مقالات هم توسط مدیر وبلاگ نوشته میشود. امیدوارم در صورت استفاده از منابع دیگران بتوانیم رسم امانت داری و اخلاق مداری را رعایت کنیم.

. ..